مرحله ی اول : آینه شکنی
نگاهش را بر من قفل کرده بود. با آن چشمان خیره، انگار گم شده اش را در من می جویید. صورتم را نزدیکش کردم. او هم جلوتر آمد. چشمانم را بستم. لبانم را بر لبان سردش چسباندم. زمان ایستاده بود و به ما می نگریست. لب از لبش جدا کردم. بخار دهانمان روی آینه نقش بسته بود. با انگشتانم بخار را پخش و ناپدید کردم. او هم از آن طرف آینه همراهی ام کرد.
از تصویر و آینه روی برگرداندم. سکوت بود که از در و دیوار می چکید. شاید آن ها هم، در و دیوار را می گویم، شاید آن ها هم محو تماشای ما شده بودند. من و تصویر. من و خودم.
نگاهم به ساعت چرخید. چیزی تا طلوع روشنایی نمی نمایاند. فقط کافی بود پلک هایم لحظه ای یکدیگر را لمس می کردند تا ساعت ها به خواب می رفتم. ولی نه، نمی خواستم لذت با خود بودن را از دست بدهم، لذت ما بودن را. دوباره جلوی آینه رفتم.
نگاهش را بر من قفل کرده بود...
□□□
ساعت را نزدیک گوشم گرفتم و در صدایش غرق شدم. انگار با هر تیک تاک لحظات به فراموشی سپرده می شدند. شاید هم نه، به عمق بی تفاوتی سقوط می کردند. مهم هم نبود. گذشته برایم خیلی دور دست می نمود. آینده هم. شده بودم یک دم پرست واقعی. Carpe diëm. دم را غنیمت شمار.
نگاهی به ساعت انداختم. چیزی تا زنگ نمانده بود. ولی همان چند دقیقه هم برایم مانند لحظاتی که انتظار مرگ کلاغی را می کشم می گذشت. توجهی به درس نداشتم. دست چپم که نزدیک گوشم می چرخید و ساعت را نگاه می داشت، دست دیگر هم روی کاغذ ضیافتی به راه انداخته بود. اشکال نامنظم و بی معنی. انگار مغزم بود که روی کاغذ پیاده می شد. خودم هم نمی فهمیدم که چه بر سر کاغذ می آوردم. بعید می دانم کسی هم پیدا می شد که چیزی بفهمد. حتی تصویرم هم نمی فهمید.
زنگ به صدا در آمد. همه خوشحال از پایان یک مدرسه ی دیگر به سمت در هجوم بردند. ولی چه سود که فردا باید دوباره پشت آن نیمکت های سنگی می نشستند و تلاش می کردند رویاهاشان را هنگام درس به فراموشی بسپارند. کلاس خالی شد. دل تنگی تصویرم بدجوری آزارم می داد. باید آینه ای پیدا می کردم...
□□□
ذره ذره دور می ریزی، لحظه هایی که می سازند روزی دلگیر را
تکه تکه، بی تفاوت، تباه می کنی ساعت ها را
خسته از آسودن در آفتاب، برای تماشای تصویرت در خانه می مانی
هر روز کوتاه تر می شود، گویی هرگز به زمان نمی رسی
بطالت در نومیدی خاموش، این آواز توست
اما زمان خواهد گذشت، این آواز هم به پایان خواهد رسید...
□□□
□□□
روی فرش برف، زیر بارش خدا، دست در دست هم، شانه به شانه ی هم. ولی نگاهمان به ساعت بود. در انتظار لحظه ی تازه شدن. حرکت عقربه ی ثانیه شمار قلبم را تکان می داد. انگار با هر تیک تاک لحظات نزدیک تر می شدند.
فکر این که در آن لحظه به چه فکر کنم، تمام مغزم را احاطه کرده بود. دغدغه هایم یکی یکی از جلوی چشمانم رد می شدند، اما آنی را که باید نمی یافتم. انگار چیزی بود که هنوز به آن نرسیده بودم. هرگز به آن فکر نکرده بودم. ولی می دانستم که باید چنین چیزی وجود داشته باشد.
رشته ی افکارم، یعنی همان فکر کردن به چیزی که باید، ناگهان پاره شد. آن لحظه ی اهورایی فرا رسیده بود. دستم را به لبانش چسباند. سنگینی نگاهش را حس کردم. سرم را برگرداندم. نگاهمان روی هم قفل شد. گفت:"سال نو مبارک" و دستم را بوسید...
□□□
دانه های برف موهایش را چهل چراغ کرده بودند، مژه هایش را هم. آب هایی که از نوک موها بر گونه هایش می نشستند، آن ها را با دست پاک می کرد. بعد با دست خیسش انگشتان مرا در بر می گرفت.
سرما به داخل یک رستوران فراری مان داد. فضایش شاید کمی از سلول های مدارس کوچک تر بود. بیش تر از دو سه نفر آدم هم به چشم نمی خورد. پشت یک میز، روی به روی هم نشستیم. توجه مان به دو آینه ای که روی دیوارها، مقابل هم ایستاده بودند رفت. انگار وجودشان را با هم قسمت کرده بودند. تصاویرشان را به اشتراک گذاشته بودند. با هم تا بی نهایت می رفتند. برای ابد در یکدیگر شنا می کردند و غرق می شدند. شادی قلب هاشان جداشدنی نمی نمایاند. کافی بود لحظه ای بینشان قرار می گرفتی تا تو را هم به اعماق آن تصاویر و لحظات می کشاندند.
رفتیم و بین آینه ها یکدیگر را در آغوش گرفتیم، گونه به گونه. در اولین آینه ی پیش رویم تنها تصویر خودم پیدا بود و البته پشت سر او. اما در آینه های بعدی، آن ها که تا بی نهایت رفته بودند، آن ها که انعکاس تصویر او، صورت او، چشمان او، وجود او بودند، در آن ها به هم خیره شدیم، نگاهمان را بر هم قفل کردیم...
□□□
فقط نیمی از صورت هامان پیداست. نیمه ی دیگر در تاریکی دفن شده. همه ی این ها را تصویرم می گوید. کمی از آینه فاصله می گیرم. او هم دورتر می شود. انگار فاصله را دوست دارد. چشمانم را می بندم. تمام مغرم را در مشتم خلاصه می کنم و...
هر ترک آینه مانند گسلی تکه ای از تصویرم را فرو خورده. مثل دزدی بی چراغ در تاریکی. خودش هم نفهمیده که چه کرده. هر چه دستش آمده کنده و رفته. چشمانش را هم خورده. دیگر از دست آن نگاه های خیره شونده خلاص شده ام. ولی نه، کمی که سرم را تکان می دهم دوباره با آن ها رو به رو می شوم. پشت تکه های دیگر خود را پنهان کرده بودند، زیر گسل ها. حالا انگار زنده بودنشان را به رخ می کشند.
دوباره مغزم را مشت می کنم. حتی سه باره. اما فایده ای ندارد. دستم را بین یکی از گسل ها فرو می برم، شاید تکه را توان کامل نابود کردنی داشته باشم. اما گسل با دندان هایش به دستم هجوم می برد و فقط زخم های تازه بر آن می نشاند.
نگاهم را می دزدم و سرم را پایین می اندازم. جمجمه ام تنگ شده و مغزم از همیشه بزرگ تر. روحم از گوشم بیرون زده. این مرحله که جز شکست چیزی نداشت. شاید هنوز زود باشد...
کورش عموئی
بهار 83
متن فوق برای شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی فرستاده شده بود. تصمیم خود آقای عموئی بود که متن توی بلاگ خودشون نباشه. برای همین ما هم اینجا گذاشتیمش....
2 comments:
چه بايد كرد هنگامي كه جمجمه تنگ است براي مغز
مغز اضافي است
غش فضا درست تعريف نشده
يا اينكه
ما درست تعريف نشديم؟
...
غش همان يا در فارسي است
Post a Comment